Montag, 31. Mai 2010

جنتی تو ایران تا تو نمره دانشجویان دخالت میکند! تو آلمان رییس جمهورش تویک اظهار نظر دیپلماسی که وظیفه اش نبود،استعفاء داد


ما کجا اینا کجا ! البته مثالهای زیادی است که کی و با چه منصبی در خصوص چیزهای نامرتبت با شغلش و درجه علمی اش دخالت نموده و خود و کشور را مورد مضحکه خاص و عام نموده و مینماید ، و کسی نیست که از این بی خردان بپرسد ، آخه آقاجان ما مگر در خصوص حرفهای بالا منبر شما ، از جمله پای ورود به خلا ! که اصولا راست باشه یا چپ ! ! میپرسیم ؟ که شما از بمب اتم و لیزر وخلاصه چیزهاییکه که اصلا با گروه خونی شما مرتبت نیست ؛ اظهار نظر میکنید

که البته ایشان (رییس جهمور آلمان)طبق قانون اجازه دخالت نداشتند ، ولی استعفاء دادن ، حالا ما رییس جمهور قلابیمون میگه؛ دختر هفت ساله تو آشپزخانه خانه شان با اتم یه قل دو قل بازی میکنه

Samstag, 29. Mai 2010

احمدی نژاد تحفه ای نیست که آقا پاش اینگونه ایستاده ، بحث رهبری مادام العمری خامنه ای هاست ! هشیار باشیم

چرا رفسنجانی دوباره مورد هجوم طرفداران آقا قرار گرفته ؟ و چرا او که اصولا بعد از انتخابات یکبار به بیت آقا رفت و پیشش نشست ، چرا؟ چرا مثلا خاتمی مورد فشار اینگونه نیست ؟ جوابها همه و همه به بیت آقا و اینکه زبان کسانیکه میگن آقا صد سال دیگر عمر میکنه ، لال ! باید بدانیم آقا نمیخواهد بلایی را که سر خاندان خمینی آورد سر بیت او وفرزندان او ، نیاید ! خوب رفسنجانی با تمام کارهاییکه برای خامنه ای کرده ، ولی او ریاست مجلس خبرگان رهبری را دارد و اینکه اصولا بعد از خامنه ای شاید شانس او بیشترباشد تا دیگران برای تکیه زدن به صندلی رهبری ، یادمان نرفته که بحثی در خصوص پسر صندلی طلب آقا ، که آقا مجتبی است نام این رهبر کوچولو که ثانیه شماری میکند کی بابا خسته شده و از صندلی پایین آمده و ایشان به این صندلی که کمترین حسن آن مالیاتهای درصدی از فروش نفت و خودرو روزانه به حساب صاحب صندلی واریز میشود، دوستان اپوزیسیون خارج از کشور تو را بخدا بخود آیید و دست از این غلط گیریهای تاریخی و دیگر مسائل بردارید که طالبان در راه است ! تو را بخدا بخود آیید و برای ایران و ایرانی با هم باشیم ، که" دریغ از ایران که ویران شود " ویرانی کامل در راه است اگر بیشتر از این غفلت کنیم

Donnerstag, 27. Mai 2010

بزرگداشت سالگرد شهادت کیانوش آسا آن جوان نابغه و هنرمند

تعدادى از دانشجويان دانشگاه علم وصنعت در بيانيه اى اعلام كردند، روز ۱۱ خرداد ۱۳۸۹ به ياد كيانوش آسا كه در جريان نا آرامى هاى پس از انتخابات رياست جمهورى كشته شد لباس سياه به تن مى كنند./ در اين بيانيه همچنين آمده است كه اين دانشجويان روز ۱۱ خرداد راس ساعت ۱۲ در برابر دانشكده مهندسى شيمى گرد هم مى‌آيند و با حركت به سمت پارك شهيد آسا، زندگی کیانوش‌ها را فریاد می‌زنند.









یکسال است که در اتاقکی با کور سویی از نور و امید که نامش را ایران گذاشته ام ، محبوسم ! کمکم کنید

آری درست یکسال پیش بود که به امید تغییر و جایی بهتر از آنچه بود ! بپا خواستیم ، دوستان همه بودند سهراب ، ندا ، فرزاد ، مجید و چندتایی دیگر ! روزها بنوعی و شبها به نوعی دیگر ، در مقابل میدیدیم اندکی اندک را که به شکست خود در مقابل ما مطمئن ! ولی به بودنشان هم مطمئن ! در نگاه اول میگفتی ، رقیب ولو کوچک ولی رقیب است ! ولی ما هر روز بیشتراز دیروز و آنها هر روز کمتر وامیدوارتر به پیروزی ! تا اینکه آن روزکه برای ما مبارک و برای آنها"" که حال به اویی رسیده بودند ! "" نحس ونامیمون رسید ، همه چیز خوب پیش میرفت و ما غره بخود! از آنچه که با هیچ چیز ، همه چیز داشتیم ، حضوری بس شگفت آور و حال بعد از آنروز هنوز ، مو بر اندامم راست میشود که چگونه ما توانستیم فعل خواستن را صرف کنیم و چطور او توانست آن فعل را با تغییر حرفی به دروغی بزرگ تبدیل سازد و آن فعل این بود:"بردیم" و او آمد با بیشرمی تمام و پاک کنی در دست !! "ی" آن را پاک کرد که : "بردم" !!! آری از آنروز من در این اتاقک حبسم و دوستانم که تحمل بودن در این اتاقک برایشان دیگر ممکن نبود ، یا رفتن و یا شاید در اتاقکی دیگر محبوسند ! ما در این یکسال به اندازه سی سال دیدیم و به اندازه سی سال بر پدرانمان خرده گرفتیم ! چرا که در این یکسال فهمیدیم که سی سال پدران ما گول خوردند و دروغ را پذیرفتند !! یکسال است اوبه بچه های آن پدران توهین میکند ! ابتدا گفت ما خس و خاشاکیم ! او گفت که ما دروغگو ییم و او برنده این کارزار! او گفت بروید خانه هایتان تا خانه ای میگذارم باشد ! او گفت که گفته بودم و گفت : زندان ! در زندان گفت ، بدنبال چه آمدی؟ گفتم یک سوال! او گفت در اینجا ما میپرسیم ! او گفت و ما نشنیدیم و بدنبال یک سوال " که رای من کجاست" او گفت اینجا میگیری زما چیزی ! ولی نه جواب! آری یکسال است که او هر روز میگوید و ما گوش نمیکنیم ! و هر روز دوستانم کمتر و کمتر میشوند ! و حال در این اتاقک سرد وتاریک با کور سویی از امید ، به امید رهاییم ، به امید لحظه ای که او"آزادی " را تنها به لحظه ای در آغوش کشم ! ! آری من در اتاقکم ایران چشم براه شما دوخته ام ، نجاتم دهید

این لینک ویرایش شده لینک قبل است ، با نظر دوستان ، رمز

یکسال است که در اتاقکی با کور سویی نور که نامش را ایران گذاشته ام ، محبوسم ! کمکم کنید


آری درست یکسال پیش بود که به امید تغییر و جایی بهتر از آنچه بود ! بپا خواستیم ، دوستان همه بودند سهراب ، ندا ،فرزاد ، مجید و چندتایی دیگر ! روزها بنوعی و شبها به نوعی دیگر ، در مقابل میدیدیم اندکی اندک را که به شکست خود در مقابل ما مطمئن ! ولی به بودنشان هم مطمئن ! در نگاه اول میگفتی ، رقیب ولو کوچک ولی رقیب است ، ولی ما هر روز بیشتراز دیروز و آنها هر روز امیدوارتر به پیروزی ! تا اینکه آن روزکه برای ما مبارک و برای آنها"" که حال به اویی رسیده بودند ! "" نحس ونامیمون رسید ، همه چیز خوب پیش میرفت و غره ! از آنچه که با هیچ چیز ، همه چیز داشتیم ، حضوری بس شگفت آور و حال بعد از آنروز هنوز ، مو بر اندامم راست میشود که چگونه ما توانستیم فعل خواستن را صرف کنیم و چطور او توانست آن فعل را با تغییر حرفی به دروغی بزرگ تبدیل سازد و آن فعل این بود:"بردیم" و او آمد با پاک کنی در دست و "ی" آن را پاک کرد که :"بردم" آری از آنروز من در این اتاقک حبسم و دوستانم که تحمل بودن در این اتاقک برایشان دیگر امکان نداشت ، یا رفتن و یا شاید در اتاقکی دیگر محبوسند ، ما در این یکسال به اندازه سی سال دیدیم و به اندازه سی سال بر پدرانمان لعنت ! چرا که در این یکسال فهمیدیم که سی سال پدران ما گول خوردند و دروغ را پذیرفتند !! یکسال است اوبه بچه های آن پدران توهین میکند او گفت ما خس و خاشاکیم ! او گفت که ما دروغگو هستیم !و او برنده این کارزار! او گفت بروید خانه تا نزدمتون ! او گفت من گفتم ولی شما هستید ! او گفت بروید زندان ! در زندان گفت ، بدنبال چه آمدی؟ گفتم یک سوال! او گفت در اینجا ما میپرسیم ! او گفت و ما نشنیدیم و بدنبال یک سوال " که رای من کجاست" او گفت اینجا میگیری زما چیزی ! ولی نه جواب!
آری یکسال است که او هر روز میگوید و ما گوش نمیکنیم ! و هر روز دوستانم کمتر و کمتر میشوند ! و حال در این اتاقک سرد وتاریک با کور سویی به نازکیه آن علامت تعجب که یکسالی است بر مغز و جسم و روحم نقش بسته ! به روشنایی فکر میکنم و به امید روزی که کسی این نوشته را پیدا کند و مرا نجات دهد ! آری من در اتاقکم ایران چشم براه شما دوخته ام ، نجاتم دهید

Mittwoch, 26. Mai 2010

تقدیم به شکنجه گر: من فقط عاشق اینم که تو کهریزک بمونم ​​// ولی من صاحب بطری تو بگی که نمیتونم

دقیقه ۳،۱۰




من فقط عاشق اینم وسط یه روز کاری ؛ بشی انفصال خدمت ببینم چه حالی داری

Sonntag, 23. Mai 2010

مادران داغدار،شما را به خون عزیزانتان قسم ،آه جگرسوزتان را بردیکتاتور ظالم ودعای خیرتان را در اینماه بدرقه راهمان کنید




که ما فرزادیم آن معلمی که به شاگردانش راه آزادگی و آزاد زیستن را آموخت و به همرزم خویش با جمله ای روحیه بخشید که طاقت بیار ای رفیق و ما نداییم ، ندایی که چشمهایش و خون به نا حق ریخته اش جهانیان را از ظلم ظالمان آگاه ساخت و ما سهرابیم ، سهرابی که شجاعت را از مادری شیر زن آموخت ، مادری که با تمام سنگینی داغی که در سینه داشت ، هیچگاه ذره ای عقب ننشست و همچون شیر زنی دلیر به این ناکسان گفت : که سهراب من نمرده ، این دولت است که مرده ، آری ما تمام آن کسانی هستیم که نیستند ولی رنگین کمان راهشان ما را به آنها خواهد رساند و در اینماه که سر آغاز جنبشی است بر اساس دوری از خشونت و احقاق حق با تمام ناجوانمردیهایی که در این یکسال بر مردم ایران رفت و دیکتاتوران را در این یکسال دریغ از یک خواب بدون کابوس از خشم ما و مردمی که بدنیا ثابت کرد که ما فرزندان داریوش کبیریم ، سالگرد خرداد ماهی که با شور و ذوق فراوان آغاز ، ولی با دروغی تلخ بساط جابران را بر هم ریخت را بر مردم آزاده ایران تبریک گفته و به شهامت و ایستادگی و صبرتان درود باد